آزادی
بعدازظهر غمگینی ست
که در یک کافه ی بی رونق تعطیل می شود
فنجان های دهن زده
با آثار انگشت شاعران و فیلسوفان به زمین می افتند
و آرزوهای نیم خورده ی مردم
پشت کرکره های گلوگیر به حبس ابد می رسند.
آزادی خانه ی مشترکی ست
که تو دیر میرسی و قفل ها و کلیدهایش را عوض میکنند
حالا تمام ملت ات
باید شب در خیابان بخوابند
تو اما تا صبح سیگار میکشی
از شرم شعرهای نگفته...
هر کجای زمین که باشی
آزادی در نیمکره ای دیگر است
و اخبار تلخ ماهواره ها
تنها لحظه ای حواس قافیه را پرت میکند...
جواب سلام را با عليک بده ،
جواب تشکر را با تواضع،
جواب کينه را با گذشت،
جواب بي مهري را با محبت،
جواب ترس را با جرأت،
جواب دروغ را با راستي،
جواب دشمني را با دوستي،
جواب زشتي را به زيبايي،
جواب توهم را به روشني،
جواب خشم را به صبوري،
جواب سرد را به گرمي،
جواب نامردي را با مردانگي،
جواب همدلي را با رازداري،
جواب پشتکار را با تشويق،
جواب اعتماد را بي ريا،
جواب بي تفاوت را با التفات،
جواب يکرنگي را با اطمينان،
جواب مسئوليت را با وجدان،
جواب حسادت را با اغماض،
جواب خواهش را بي غرور،
جواب دورنگي را با خلوص،
جواب بي ادب را با سکوت،
جواب نگاه مهربان را با لبخند،
جواب لبخند را با خنده،
جواب دلمرده را با اميد،
جواب منتظر را با نويد،
جواب گناه را با بخشش،
هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدهي ،
يک روزي ، يک جوري ، يک جايي به تو باز مي گردد
| |
|
|
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست.
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری...
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
"بورخس" |
اگر از ظلمت ره میترسی،
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنیهای دلم را كه نشان سحرند، به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره میترسی،دستهایم را،كه پلی روی زمان میبندند
و به كوتاهترین فاصله من را به تو میپیوندند، به تو خواهم بخشید
اگر از تنگی چشم دگران، اگر از حرف كسان میترسی،
من به دور از دگران، به تو خواهم پیوست
خویش را در تو نهان خواهم كرد
و اگر ترس تو از خویشتن است، من تو را در خود، در رگ هستی خویش
و به هر ذره ذرات وجودم كه پر از خواهش توست، محو و گم خواهم كرد
تمامی دل عاشق خود را، به تو خواهم بخشید
من همه هستی خود را، بیبهانه، به تو خواهم بخشید
تا تو از من باشی
تو بیـــا
كه اگر آمدنت دیده نشد،
و اگر آمدنت قصه پوچی باشد،
یا اگر هر قدمت نقش سرابی باشد،
من تو را ای همه خوب
تا دم مرگ، نخواهم بخشید.
تو را زنانه می خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه ی گندم
شیشه ی عطر
حتی پاریس – زنانه است
و بیروت – با تمامی زخم هایش – زنانه است
تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند… زن باش
تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند… زن باش
کاریکلماتور
۱ـ بعضی از کشورها وسایل ارتباط جمعی دارند و بعضی ها وسایل اغفال جمعی.
۲ـ در جدال اعداد این صفر ها هستند که بی طرفند !
۳ـ طناب دار و صندلی به یک اندازه مقصرند .
۴ـ در زندگی بعضی ها هم نفس هستند و بعضی ها هم قفس .
۵ـ روان شناس ها و وکیلان ، زبان گرانی دارند .
۶ـ خود گوی و خود خند ای هنرمند ، این است طنز هدفمند .
۷ـ بعضی ها محو قدرتند و بعضی ها در پی حذف آن .
۸ـ قند خون مزه تلخی به زندگی می دهد .
۹ـ به خاطر پایمال کردن حقوق دیگران ، کفش هایش را محاکمه کردند .
۱۰ـ مشکلات قابل حل زندگی را ، طلاق منحل می کند .
۱۱ـ آنهایی که زبانشان دراز است ، شخصیتی کوتاه دارند .
۱۲ـ بجز آدم پای دار ، همه بیدارند .
۱۳ـ بیهوده متاز ، مقصد همه خاک است .
۱۴ـ بعضی ها اهل دلند و بعضی ها تندیسی از خاک و گل .
۱۵ـ هر ادم خوب گذشته ای دارد و هر آدم گناهکار آینده ای .
۱۶ـ فریاد کشیدنی است ، اما کمتر وزن می شود .
۱۷ـ بعضی ها به عرض زندگی فکر میکنند و بعضی ها به طول آن .
۱۸ـ سر شناس تر از آرایشگر ها کسی را نمی شناسم .
۱۹ـ همیشه درست می گویم ، اما نمی دانم چرا حق با دیگران است .
۲۰ـ باطری خورشید شب ها زیر شارژر ماه است .
ماهنامه صنعت و کارآفرینی شماره ۴۹ مرداد ۸۹
خشکی چشم از ریای اشک مردم بهتر است
اصفهان بی زنده رودش باز از قم بهتر است
دل به ساحل می زنم، دریا اسیرم کرده است
از وضو سیراب شد ماهی، تیمم بهتر است
منت طوبا نمی ارزد به این زهد ریا
با زمین خو می کنم، تاوان گندم بهتر است
تا صراط المستقیم عمری دویدند و نبود
در همین بیراهه بگذارندمان گم بهتر است
باده تلخم بده، حلوای عقبی نسیه بود
وعده کوثر نمی خواهم همین خُم بهتر است
دل نوشته های علی فردوسی